جادوی عشق
هنرمندان :
◊ ساناز (53)
◊ هانیه (50)
◊ اشکان (29)
◊ نسترن (46)
◊ شهره (8)
◊ نیما (19)
◊ علیرضا (11)
◊ نگین جون (5)
◊ سیامک (3)
◊ احمد (13)
◊ علی (0)
تیترها :
◊ عمومی (118)
◊ لطیفه های باحال (2)
◊ خاله سوسکه و آقا موشه (7)
◊ عاشقانه (82)
◊ عکس ماشین (3)
◊ عکس گربه (4)
◊ عکس سگ (4)
◊ عکس متفرقه (17)
انباری :
◊ اسفند 1385 (1)
◊ بهمن 1385 (1)
◊ دی 1385 (3)
◊ آذر 1385 (4)
◊ آبان 1385 (1)
◊ مهر 1385 (19)
◊ شهریور 1385 (3)
◊ مرداد 1385 (6)
◊ تیر 1385 (1)
◊ خرداد 1385 (1)
◊ اردیبهشت 1385 (3)
◊ فروردین 1385 (23)
◊ اسفند 1384 (45)
◊ بهمن 1384 (37)
◊ دی 1384 (28)
◊ آذر 1384 (12)
◊ آبان 1384 (12)
◊ مهر 1384 (5)
◊ شهریور 1384 (3)
◊ مرداد 1384 (29)
عزیزان من :
◊ آقا پوریا
◊ تجلی عشق
◊ گل دختر و گل پسر
◊ صمیمانه
◊ پرسپولیسی آتیشی
◊ عشقی باش
بهترین ها :
◊ نیازها (-)
◊ گل پسر و گل دختر (-)
◊ کرانچی (-)
◊ بهنود (-)
◊ کلبه تنهایی من (-)
◊ همدم تنهایی (-)
◊ بوی شکوفه ها (-)
◊ واریته (-)
◊ حقیقت تلخ عشق (-)
◊ گل و گلدون (-)
◊ علاقه ی من به تو (-)
◊ عشق (-)
◊ دوستی (-)
◊ خواستنی (-)
◊ بهترین (-)
◊ احساسی (-)
بگرد تا بگردیم :
اطلاعات جالب :
آمار گیری :
اطلاعات وبلاگ هانیه :
امروز : جمعه 15 آذر 1387
از صبح تا الان :
بازدید های دیروز :
چند نفر دیدن؟ :
چند تا مطلب؟ :
چقدر نظر؟ :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای هانیه جون محفوض میباشد
طراح و سازنده : هانیه جون
خستگی :[عمومی , ]
با سلام و درود به همه دوستان بخصوص عزیزان محترمی که در این وبلاگ فعالیت میکنند. بعد از مدتی فراوان باز هم فرصتی دست داد تا بیایم و قطعه شعری رو بنویسم از تمامی دوستانی که به من لطف دارند و روی هر شعری که از طرف من درج میشود نظر ها و ایده های مهم خود را بیان میکنند کمال تشکر را دارم...باز هم منتظر نطرات زیبای شما هستم
با تو قطره ام تو دریا
با تو کاهه دست بادم
ندیدم که میشکنه کوه
وقتی دل به تو میدادم
با تو سنگ روی یخ شد
کوه قلب تکه تکه
با تو بازاری نداره
بازی سیاه سکه
با تو زیر سقف خونه
بی تو پرسه گرد کوچه
با تو رد شدم از آدم
تو که رد شدی از حوا
دیگه چه زنی چه مردی
وقتی مردی مونده تنها
مثل نرگسای خونت
بوی شیفتگی گرفتم
مثل اون کتاب کهنه
روتاقچه تنها موندم
یه ورق نخوندی از من
خاک خستگی گرفتم
با تو تا ترانه رفتم
با تو با بهانه ساختم
دست قافیه نبستم
بی تو بی حضور دستات
زیر پامو خالی دیدم
نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند 1385 و 12:03 ب.ظ توسط احمد
درست شده در - و -
داد از جدایی :[عمومی , ]
عشق اولم ، عشق آخرم ، با تو زندگی شده باورم
چه شكسته ام ، بی تو خسته ام ، دل پر امید به تو بسته ام
من كه زندگیمو باختم واسه یه لحظه دیدنت
نذار باز دلم بسوزه دوباره وقت رفتنت
بی تو دلم خون میشه اگه نیایی
تو سینه داغون میشه، بگو كجایی داد از جدایی
گل نور من ، همه شور من ، ای ستاره ی پر غرور من
ای همه پناه من، ای تكیه گاه من ، ای دل شكسته ی، بی گناه من
نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن 1385 و 04:01 ق.ظ توسط احمد
درست شده در - و -
نسترن :[عکس متفرقه , ]

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و 08:01 ق.ظ توسط نیما
درست شده در - و -
تصویر :[عکس متفرقه , ]

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1385 و 03:01 ق.ظ توسط نیما
درست شده در - و -
خاطره :[عمومی , ]
سلام به همگی حالتون که خوبه! مگه نه؟؟ یه صحبت کوچیک با آقا نیما کی ام سی : آقا نیما باید موضوع پیش بیاد یا نه؟ از خودم نمی نویسم که زود زود آپ کنمش! ولی بازم ممنون که به من سر می زنین . چشم سعی می کنم زودتر آپ کنم خوبه؟؟ خوب بقیه چطورند؟؟ راستش و بخوائید دلم براتون تنگ میشه می خوام بشینم باهاتون دردو دل کنم اما نمی دونم چرا حوصلشو ندارم بعضی موقع ها از خودم بدم میاد از این که دل بعضی هارو می شکونم اما منم دوست دارم خودم انتخاب کنم نه اینکه انتخاب بشم مگه من با بقیه چه فرقی دارم؟ حق انتخاب ندارم؟ کی این حق رو از من گرفته؟ من یه کاری کردم که به نظر خودم خوب بود به بقیه هم کاری ندارم که در مورد تصمیمات من چه فکری می کنن اما اگه قرار بر نفرین باشه و حقم باشه به جون می خرم اما با شمام اگه می خوای نفرین کنی قبلش فکراتو بکن به منم حق بده . آخه شنیدم نفرین عاشق زود دامن معشوق رو میگیره . من نمی خواستم این طوری بشه اما شد ! برات آرزو می کنم یکی بیاد که تو رو همون قدر دوست داشته باشه که تو منو ... ! توخوشبخت میشی اینو مطمئنم اما به شرطی که رو پای خودت وایستی برای خودت، خودت تصمیم بگیری نه دیگران . منو ببخش من لیاقتت رو نداشتم ! خدانگهدار . یه خاطره تعریف کنم یه ذره بخندیم فامیل های مامان من یکی از یکی باهوش ترن اون از خاله خانم اینم از این دختر خالش که امروز می خوام براتون تعریف کنم . نام : پرستو شهرت : تنبل تیکه کلام : حمیییییییییییییییییییید ( آخه اسم شوهرش حمید هست چون خیلی هم تنبل هست شوهرش بدبختش مجبور کارای خانم رو انجام بده ، از اون موقعی که این تبلیغ تبرک رو نشون دادن خانم بهونشم جور شده و همش صداش می کنه حمیییییییید ) نام فرزند : پرنیان ( اولاش قرار بود اسم بچش پارسا بشه که بعدا متوجه شدند که بچه دختره ) سر زبون دار - پرو - وراج - خوشگل - نمکی - 4 ساله اما 40 ساله . این پرستو خانم ما یه روز به همراه شوهر و بچه ی نانازش رفته بودند دکتر . که موبایل حمید زنگ می زنه و میره بیرون تا جواب تلفن رو بده که پرنیان می گه : مامان من آب می خوام پرستو هم بلند میشه بره از کلمن آب بیاره که پرنیان رو بغل می کنه و میره میشینه رو میز تا تو لیوان آب بریزه که یهو تلق میز میشکنه و هم پرستو هم پرنیان و هم کلمن پخش زمین میشن. حالا همه خندشون گرفته بوده و نمی تونستن برن اونا رواز زمین بلند کنند که یهو حمید میاد تو و می بینه که زن و بچش وسط زمین دراز کشیدن و دارن هر هر می خندن دیگه کلی عصبی شده بود که آره من نمی تونم شما رو دو دقیقه یه جا تنها بذارم خلاصه پرستوبلند میشه و بعد از ویزیت کردنش از مطب بیرون میرن ولی قبل از بیرون رفتنش اومده جلوی مریضا بلند خندیده که اون بیچاره ها یواشکی نخندن و از مطب بیرون رفته خودش تعریف می کرد و می گفت تا دو طبقه پائین تر صدای خنده هاشون می اومد. یه چیز دیگه : پسر خاله ی منو که یادتونه؟ امیر حسین . یه بار امیر حسین یه سیلی محکم تو گوش پرنیان زده حالا از اون روز به بعد غذای پرنیان دو برابر شده آخه می خواد قوی بشه تا بتونه امیر حسین رو بزنه. دیگه همین دیگه بای نباشین (فعلا )
نوشته شده در شنبه 2 دی 1385 و 11:12 ق.ظ توسط هانیه
درست شده در - و -
چقدر نازی تو ! :[عکس متفرقه , ]
نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر 1385 و 08:12 ق.ظ توسط نیما
درست شده در پنجشنبه 16 آذر 1385 و 08:12 ق.ظ
درد و دل ۳ :[عمومی , ]
سلام خسته نباشین ! چه خبرا؟ همگی خوبید؟؟ مامان اینا خوبن؟ به همشون سلام برسونین ادامه ی مطلب پیش این شد که پسر عموی من نیومد خونمون یعنی رفته بود سربازی ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت چون تا دلتون بخواد دایی بابامو گرفتیم مسخره کردیم آخه می دونید چه شکلیه؟؟ قد کوتاه 150 کچل دیگه فکرشو بکن دیگه همیشه میشینه می گه من سرهنگ سپاه بودم که بازنشست شدم حالا بعد از کلی تحقیق فهمیدیم که آقا تو همون نقش سرباز بودنش گیر کرده و بالاترهم نرفته . چون قدش خیلی کوتاهه صندلی ماشینشو چسبونده به فرمون یعنی وقتی ماشینشو ببینی نمی تونی نخندی و جالب تر از همه اینه که با این قد کوتاهش گواهینامه پایه یک هم داره . تصورش رو بکن ! حالا خیلی آقا قدش بلنده رفته یه زن گرفته نصف خودش دقیقا نصف خودش من موندم چرا اینا رو تو تلویزیون نشون نمی دن که ما یه ذره بخندیم؟؟ حالا ماجرای اون شب تموم شد و ماهم گرفتیم خوابیدیم چون فردا خونه ی دختردایی مامانم دعوت داشتیم جمع زنونه بود . همه جمع بودن مامان منم یه خاله داره که تو باهوشی از آخر یکه! ناهارو خوردیم و رفتیم یکم استراحت کردیم ساعت طرفای 5 بود که یه دفعه خاله ی مامانم گفت انگشترم گم شده ( انقدرم خسیسه که اگه یه چیزیش گم بشه انگار بچش مرده حالا خیلی هم مایه داره ها نمی دونم چرا این طوری شده) خلاصه همه بسیج شدند که انگشتر خانم رو پیدا کنن . یکی می گفت شاید سگتون خورده گفت خوب شکمش رو باز کنین شاید اون تو باشه گفتیم بابا کوتاه بیا حیوان زبان بسته رو چرا اذیت می کنی؟ حالا انگشترت چقدر قیمتش بود؟ برو بالای 500 هزار تومان . ما هم گفتیم پس ارزش داره بریم بگردیم گفت اگه پیداش کنین شام می برمتون بیرون همه بلند شده بودن که خونه رو زیر و رو کنیم حالا یه تازه عروس هم تومون بود که فکر می کرد خاله ی مامانم منظورش اینه که اون دزدیده حالا بیا اونو دلداری بده! خاله ی مامانم هم گفت: من یه فالگیر می شناسم اون می تونه بگه که انگشترو کی برداشته دیگه به هممون برخورده بود تا ساعت 9 شب ما داشتیم 70 متر خونه رو می گشتیم مگه پیدا میشد؟! دیگه از پا افتاده بودیم که طرفای ساعت 10 انگشتر رو پشت میز تلویزیون پیداش کردیم وقتی بهش نشون دادیم از خنده روده بر شده بود که آره می خواستم برم وضو بگیرم انگشترمو گذاشتم اینجا همین الان یادم افتاد حالا به ما کارد می زدی خونمون در نمی اومد حالا نکته ی جالبش اینجاست که انگشترش بالای 15 هزار تومان نمی ارزید خالی بسته بود! خوب عیب نداشت به شامی که می خواست مارو مهمون کنه می ارزید اما ساعت 12 شد و از شام خبری نشد دیگه صاحبخونه پاشد یه چیزی درست کنه که همه رفتن خونشون خلاصه از دماغمون در اومد... این خاله خانم ماجرا ها زیاد داره یه بار می خواسته سوار ماشین بشه کفشاشو بیرون در اورده رفته تو بعدم کلی دنبال کفشاش گشت ولی دیگه پیدا شدنی نبود. امروز خیلی سرتونو درد آوردم 1- غمناک نباشین 2- تنها نباشین 3- دلگیر نباشین 4- گرسنه نباشین 5- تشنه نباشین 6- درمانده نباشین 7- تو فکر نباشین 8- چشم چرون نباشین 9- کافر نباشین 10- نگران نباشین بای نباشین
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1385 و 06:12 ق.ظ توسط هانیه
درست شده در - و -
درد و دل :[عمومی , ]
سلام من این دفعه می خوام برم تو زندگی خصوصی خودم آخه خسته شدم بس که از وبلاگ دیگران دزدی کردم. خودمم که مطلب ندارم بنویسم یادتونه یه مدت می خواستم شعر بگم؟ شعرامو یادتونه؟ یا اون موقع ها که از گل می نوشتم . نه دیگه اون طوریم نمی خوام بنویسم می خوام شاد بنویسم آخه من الان خوشحالم .
آخه یکی نیست بگه سال پیش دانشگاهی و شادی کردن؟ خوش بودن؟
ولی بین خودمون بمونه من که نمی خوام دانشگاه قبول بشم برای چی بشینم عین خل ها درس بخونم؟ ( البته دور از جون)
خوب حالا می خوام از اتفاق هایی که این چند وقته افتاده تعریف کنم : جونم بگم براتون که بعد از این همه نگرانی یه اتفاقی افتاده که نمی گم بهتون البته تا وقتی که جور جور نشده!
امشب مهمون داریم . اگه گفتین کی؟؟ عموم اینا . واسه همین دل تو دلم نیست. آخه یه دسته گل به آب دادم که اگه مامانم بفهمه بیچارم میکنه.
موضوع برمی گرده به دو هفته ی پیش من مثلا کلاسم ساعت 3 شروع میشد که من نرفتم سر کلاس با یکی از دوستام که نویسنده ی این بلاگ هم هست(نسترن) رفتیم کافی شاپ . دیگه چی بگم؟ ساعت 4:30 داشتیم از کافی شاپ بر می گشتیم کلاس که یه اتفاقی افتاد که یهو تنم شروع کرد به لرزیدن .
اگه گفتین کیو دیدم؟
بابام؟ نه بابا اگه اونو دیده بودم که الان مرده بودم
مامانم؟ نه بابا اون هم دسته کمی از بابام نداره
خواهرم؟ نه بابا اون بچه ی باحالیه با من کاری نداره
من پسر عموم رو دیدم ، یه دفعه تو خیابون خشکم زد مونده بودم چی جوری جینفنگ بشم که یهو صداش پیچید تو گوشم .
" سلام هانیه چطوری؟؟" تازه به خودم اومدم و فهمیدم که دیگه راهی برای فرار نیست . یه لبخندی زدم و گفتم سسسلااام خخخخخووبییی؟؟ چچچه خخخبببر؟؟ از اییییین ورررا؟؟ ( آخه به من چه ربطی داشت که اونجا چی کار می کرد ؟)
ولی باز جای شکرش باقیه که منو دم در آموزشگاه دید وگرنه واویلا
بدبختی انقدرم باهاش صمیمی نیستم که بهش بگم چیزی به مامانم اینا نگه.
حالا امشب قراره بیان خونمون . دل تودلم نیست یعنی چی میشه آخرش؟؟
خدا کنه نیاد . آخه سربازی میره . خدا کنه امشبم پادگان باشه
زیادی فک زدم ولی دیگه چاره ای جز تحمل من ندارین
1- تنها نباشین
2- گرسنه نباشین
3- غمگین نباشین
4- گریون نباشین
5- خندون نباشین
6- جلف نباشین
7- ول نباشین
8- چتر نباشین
9- بی کار نباشین
10- الاف نباشین
بای نباشین ( فعلا)
نوشته شده در جمعه 10 آذر 1385 و 02:12 ق.ظ توسط هانیه
درست شده در - و -
لا لا لا لا لا :[عکس متفرقه , ]

نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 و 03:11 ق.ظ توسط ساناز
درست شده در - و -
بعد از او :[عاشقانه , ]
عشق شیرینش مرا فرهاد کرد
او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد
او بشد لیلا و ما مجنون رو ی ماه او
قلب ویران مرا آباد کرد
نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود
قبل از او دنیا برایم این چنین زیبا نبود
بعد از اوهم زندگی هست
بعد از او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ
بعد از او این زندگی دیگر چه سود؟!
نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1385 و 10:10 ق.ظ توسط ساناز
درست شده در - و -
پائیز من، تولدی دوباره :[عمومی , ]
به نام خدای بی خزون
پائیز من تولدت مبارک
در این روزهای پائیزی، سرمای تنهایی تمام وجودم را در بر گرفته است و صدای برگهای خشک خزونی در گوشم لالایی عاشقانه ای را نجوا میکند. اشک هایم بر گونه هایم سرگردانند و اندوه دلتنگیم انتظار می کشد
پائیز من خوش آمدی . . .
ای تنها یادگار عاشقی ام خوش آمدی . . .
آه که بوی دلتنگی سرار فضای اتاقک پائیزیم را پر کرده است . و من این دلتنگی پائیزیم را می پرستم .
و اینک...
در این اتاقک متروک ، پسری از سرزمین وجودت
عاشقانه پائیزی را در گیرو دار صدای خش خش بر گهای زرد خزان و غرّش آسمان پر از غمت جشن می گیرد و تنها ارمغان بی کسیش را ، قلم تنهائیش را ، به دستان تو هدیه میکند
ای پائیز من صدای نفس هایت را دوست دارم
پائیز من، آمدنت مبارک
با سلام و دروود... با این کلمات میخواستم مقدمه ای برای جمله زیر نوشته باشم
جمعه همین هفته من یکبار دیگر متولد شده ام و از همینجا به متولدین ماه مهر تولدشونو تبریک میگم
امیدوارم ::همیشه شاد باشید::
نوشته شده در جمعه 28 مهر 1385 و 06:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در جمعه 28 مهر 1385 و 06:10 ق.ظ
باید برم... :[عاشقانه , ]
با سلام و درود وسپاس فراوان از نظراتی که شما دوستان دادید شما به من لطف دارید
شعر زیر رو هم خودم گفتم اما هنوز وقت نکردم کاملش کنم
---------------------------------------------------
توی لحظه های سرد و سوت و کور
باید برم مثل شکستن غرور
برم به شهر دلتنگیام
اونجا که میشکنه بغض صدام
باید برم تو جاده تنهات بزارم
تا بفهمی که چقدر دوست دارم
---------------------------------------------------
تا پست بعدی که خیلی ویژه هست(حتما اینروزا سر بزنید) منتظر نظرات شما دوستان عزیز میمانم
نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1385 و 06:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در چهارشنبه 26 مهر 1385 و 06:10 ق.ظ
گریه کن گریه قشنگه :[عکس متفرقه , ]
ناله سر میداد نرو نرو نرو ..................

نوشته شده در شنبه 15 مهر 1385 و 07:10 ق.ظ توسط نیما
درست شده در - و -
من دل سپرده بودم :[عکس متفرقه , ]

نوشته شده در شنبه 15 مهر 1385 و 07:10 ق.ظ توسط نیما
درست شده در - و -
قلب :[عکس متفرقه , ]

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1385 و 05:10 ق.ظ توسط نیما
درست شده در - و -
صدایم کن... :[عاشقانه , ]
سلام... مرا ببخشید این روزها اصلا حال خوشی ندارم بخاطر همین نمیتونم زیاد شعر بگم منو به بزرگی قلبهاتون ببخشید...این چند بیت تقدیم به اون کسی که عاشقم کرد و می داند دوستش دارم ولی جوابم را نمیدهد

صدا کن اسممو یک آن / نه با تردید که با ایمان
تن خشک کویر من / ببار ای نم نم باران
ببار ای ابر بارونی / که تشنم از دگر گونی
ببر من را به آرامش که خستم از پریشونی
صدام کن ای عطر آزادی / تو عشق رو یادم من دادی
بگیر دستی که افتاده / اگر از پا نیفتادی
صدام کن تا هنوز روز / که فردا مرگ امروز
اگر از پا نیفتادی صدام کن ای بال فریادم ... نمیره عشقت از یادم ... منی که بی وفایی رو جوابش رو وفا دادم...صدام کن
نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1385 و 03:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در پنجشنبه 13 مهر 1385 و 04:10 ق.ظ
پائیز :[عکس متفرقه , ]
درووووووووود به همگی من باز هم اومدم پست قبلیمو زیاد جدی نگیرید
یه حسی داشتم که اون حس برابر بود با چیزایی نوشتم البته سعی میکنم دیگه نوشته هامو اختصاص بدم به وبلاگ تا زندگی شخصیم خلاصه...( ببخشید اون پست هم از دستم در رفت)
راستی یک عزیز دیگه هم به جمع ما اضافه شده سلام سبا جون من هم آرزو میکنم دوستای خوبی واسه هم باشیم
حالا با این عکس حال کنید تا بعد...

نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1385 و 01:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در پنجشنبه 13 مهر 1385 و 04:10 ق.ظ
خداحافظ تا... :[عمومی , ]
وقتی دیدم تو چشمات یه دنیا غم نشسته
بغض سیاه حسرت راه گلوتو بسته
برای آخرین بار دست منو گرفتی
وقتی هنوز نرفته بهونه می گرفتی

وقتی كه گفتی نرو گریه امونم نداد
وقتی می خواستم بگم می خوام بمونم باهات
به جاده دل سپردم غمارو بی تو بردم
منو نبر از یادت منی كه بی تو رفتم
با سلام... سخت ترین پستی که توی عمرم نوشتم شاید همین پست است اگه امروز حرف از رفتن میزنم دلیلش این هست که این دست تقدیره که آشنا و غیر آشنا نمی شناسد
ازم نپرسید که چرا... حرف دلم رو به کی بگم به کی بگم... دیگه جایی واسه درد دلهام نیست. دیگه باید با قلم تقدیر سلام کنم و با شما (خیلی سخته) خداحافظی(نمیتونم دل بکنم
...) میخوام بگم یکی از بهترین روزای زندگیم روزایی بود که توی این وبلاگ مینوشتم جا داره از تمامی دوستان و نویسندگان تشکر کنم
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1385 و 11:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در شنبه 12 اسفند 1385 و 02:03 ق.ظ
تویی رئیس خوشکلا :[عاشقانه , ]
آهای رئیس خوشکلا
ابرو کمون گیسو طلا
شیطون اگه نامهربون
گیسو طلا ابرو کمون
قسم به جون عاشقات
که من میون عاشقات
به قیمت جون میخرم
هر چی بخواد بیاد سرم
من که میون عاشقات هستیمو ریختم زیر پات
نزار بپوسم تو خزون قلبمو اینقدر نچزون
بهار و با خودت بیار
تویی رئیس خوشکلا
آهای رفیق گریه هام
منم رئیس عاشقام
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1385 و 02:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در - و -
تقدیم به تو ای... :[عاشقانه , ]
در خانه قلبت را باز کن
تا نماند پشت دری بسته محبت
نومیدانه به این عشق سلام مکن
غریبانه به این خوشبختی منگر
که جغد سیاه بخت شوم
سالهاست که از بام خانه ات پریده
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خورشید را
و در پشت پنجره سرد تنهاییم بگزار
تا که بر من بتابد
و روح یخ بسته ام را
حرارتی جاودانه بخشد
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن امواج آبی دریا را
تا ماهی کوچک قلبم
در آن آرامش آبی
از حس بیتابی رها گردد
نقاشی کن اسب چابک عشق را
تا مرا ببرد به آنجایی که فقط تو باشی، من باشم، عشق و نور
برایم نقاشی کن نم نم باران را
تا شوره زار خشک دلتنگیم
دشتی سر سبز گردد
آشیان شقایق ها
نقاشی کن سایبان امنیت را
تا در زیر آن ببافم
فرشی از جنس آرامش
و بنشینم در اتنظار تو
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خوشبختی را
و بر دیوار زندگیم بیاویز
نقاشی کن کوهی بلندی را
تا بر قله آن کوه بلند
در گوش آسمان بخوانم
من چقدر خوشبختم ، خوشبخت
تقدیم به تنها عشقم
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1385 و 02:10 ق.ظ توسط احمد
درست شده در - و -
آدمک های باحال :[عکس متفرقه , ]


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1385 و 12:10 ب.ظ توسط ساناز
درست شده در - و -
تنها نشی صلوات... :[عکس متفرقه , ]

نوشته شده در شنبه 8 مهر 1385 و 09:09 ق.ظ توسط نیما
درست شده در شنبه 8 مهر 1385 و 09:09 ق.ظ
عصبانیم کردی عوضی :[عمومی , ]
سلام بچه ها ببخشید بد شروع می کنما اینا یی که می خوام ایندفعه بنویسم رو نادیده بگیرید من اصلا نمی خوام از این جور حرفا تو بلاگ زده بشه اما به عنوان مدیر این وبلاگ باید شر این مزاحم عوضی رو از اینجا کم کنم با عرض پوزش
آقای مزاحم باشمام گوشاتو باز کن با توام ..:
(((ببین من نمی دونم تو چه آدم بی کاری هستی و چقدر الافی که میای صبح تا شب اینجا چرند می نویسی
فقط اینو بدون که من مثل تو بی کار نیستم که فقط بشینم اراجیف هایی که شما تو نظرات من ردیف می کنی پاک کنم
فقط همین قدر از تو می دونم که داری از حسادت می میری
داغونت کردم وقتی اسمت از اینجا پاک شد؟
خیلی خوشحالم که از دست تو یه عوضی راحت شدم
اگه می خوای بازم فحش بده بازم بد و بیرا بگو
تو الان مثل یه سگی می مونی که زبونت رو بریدن می خوای انتقام بگیری ؟ خوب بگیر
مرد باش بیا جلو از خودم انتقام بگیر
تا حالا کسی انقدر داغونت نکرده بود نه؟
می خوای منو پیش کی بد کنی ها؟؟
ادامه بده شاید موفق شدی اما من نمی ذارم ...)))
نوشته شده در جمعه 7 مهر 1385 و 08:09 ق.ظ توسط هانیه
درست شده در شنبه 8 مهر 1385 و 12:09 ب.ظ
دیگه ترانه نمی گم اگه... :[عمومی , ]
با همون نگاه اول تو چشات...خونه کرده عشق تو توی دلم
اگه تو بخوای دلم رو بشکنی..دل من میشه مثه خونه ی غم
توی رنگ مشکی چشمای تو..یه چیزی حرف جدایی می زنه
یه دفه دوست دارم از لب تو..می تونه شیشه ی غم رو بشکنه
ازتو میخوام که بشی همدم من...دل تو ساز مخالف می زنه
آخه تا کی بسوزم به پای تو؟ ... مگه جنس قلب تو از آهنه؟
همه ی ترانه های دفترم ... پرن از خواهش و التماس من
به دلم ترحمی کن عزیزم ........ با نگاهت دلمو آتیش نزن
تا نگی مال منی دیگه ترانه نمی گم
میدونی که عشق تو تنها بهونه ی منه
به خدا اگه که قلبت با دلم یکی نشه
میاد اون روزی که قلبم نزنه
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1385 و 11:09 ق.ظ توسط احمد
درست شده در شنبه 8 مهر 1385 و 12:09 ب.ظ
تو طلوع زندگی باش :[عاشقانه , ]
شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1385 و 11:09 ق.ظ توسط احمد
درست شده در شنبه 8 مهر 1385 و 12:09 ب.ظ
عشقت از یادم نرفته :[عاشقانه , ]
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کیو گرفتی زیر بارونهای پائیز
------
میخوام اینجا با تو باشم
زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی
نه دیگه بارون میباره

خزون هم داره میره
نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برفه
به خدای آسمونها عشقت از یادم نرفته
میخوام اینجا با تو باشم
زیر برف و باد و بارون
نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون
---
آرزو میکنم هر کسی رو واقعاً دوست دارید اونم شما رو دوست داشته باشه
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر 1385 و 11:09 ق.ظ توسط احمد
درست شده در شنبه 8 مهر 1385 و 12:09 ب.ظ
سلام :[عمومی , ]
سلام و دروود به همه نویسندگان وبازدیدکنندگان وبلاگ جادوی عشق
منتظر نوشته های من باشید
دوستون دارم نظر یادتون نره
نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1385 و 12:09 ب.ظ توسط احمد
درست شده در شنبه 8 مهر 1385 و 12:09 ب.ظ
ارزانی شما :[عاشقانه , ]
اشکی که با من است اشکی که بی صداست پشتی که بی پناست دستی که بسته است پایی که خسته است دل را که عاشق است حرفی که صادق است شعری که بی بهاست شرمی که آشناست دارای من است ارزانی شماست...
نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1385 و 07:09 ق.ظ توسط نگین جون
درست شده در - و -
حلقه ی زر :[عاشقانه , ]
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین سخت گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی آن روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است... فروغ فرخزاد
نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1385 و 07:09 ق.ظ توسط نگین جون
درست شده در - و -
قرار ... :[عاشقانه , ]
گفته بودی یک روز سرد دی ماه می آیی زیر درخت چنار ، پشت اتوبوس ، کنار تیر برق ... هزار بار تیرهای چراغ برق این شهر را شمردم هزار اتوبوس از خاطرات من عبور کردند و تو نیامدی هزار چنار با من قد کشیدند و تو نیامدی عزیزم... ای شعر بلند ماه گرفته حالا هم هر دی ماه با عجله به دنیا می آیم تنها برای اینکه دیر به قرار نرسم زیر درخت چنار ، پشت اتوبوس ، کنار تیر برق!!
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ توسط نگین جون
درست شده در چهارشنبه 29 شهریور 1385 و 03:09 ق.ظ